من، خودم
همیتو جدا می مانیم
کی گفته باید ما شویم؟نمی شویم
خود و دیگری/ من و تو
منفورترین واژه هایی هستند که می شناسم
اما وجود دارند، کاری نمی شود کرد
خط فاصله چقدر فاصله می اندازد!
بیاض هایی از یک مبتدی
همیتو جدا می مانیم
کی گفته باید ما شویم؟نمی شویم
خود و دیگری/ من و تو
منفورترین واژه هایی هستند که می شناسم
اما وجود دارند، کاری نمی شود کرد
خط فاصله چقدر فاصله می اندازد!
عید است ولی کریمه در بند گیلم
هر دو گک شان ز شادی دورند اما
فرق است میان گشنگی با نفخ شکم
خنده که می کنی مروارید می بارد
هوا کجاست در حجم معصوم این اتاق؟
ماهواره می شوم،
چرخ .. نه ، دید می زنم
این تعلیق بی حساب،
میان دو چشم نیمه بازت
بازیچه کرده این شاهباز را
کورت شوم،
دیپورت شوم به جایت،
به ناکجای رؤیاهای حکمتیار
قهر که می کند چشمت،
مِهرَت قلبم را به آذر می کشاند
به نگاهی گرمم ساز، یخ زدم!
ویرانۀ دلم یادآور کابل آن سالهاست
گاه مسعود می شوی، گاه حکمتیار
چشم دوخته ام به نگاه دورپرواز تر از بی-52 ات
چشمک شنگ یا ابروی چنگ؟
کدام را باور کنم
بوش را می گویم ملاعمر را به زلفانت بیاویزد
ترک می کنم در شکم این قایق وهم
بر یال امواج طوفانی خیال
ساعتها انتظار با موتور خاموش
بر دروازۀ طلایی سوئیس سینه ات
گشوده خواهدشد آیا؟
و خورشید را به دنیا بخشید؛
از پس سیاهی سترون لنگوتۀ ملاعمر
که آفتاب بلخ را در محاق ....
بگذریم،
بگذار روشنایی باشد
تو اینجا باشی؛
دیگر مهم نیست روزی چند انتحار
نومیدی را به سرابی از یک زندگی
پیوند می دهد
تو اگر باشی، من نسیم چارباغ سخی را زندگی می کنم
و هردم، سرشار از شعر
به رابعه نیز فخر می فروشم
نترس
این انفجارها
صدای عصبی شب است
که در روز می پیچد
وقتی سیاهی زلفان مشکین تو هست
لنگوته های حسودانت
بی رنگ می شوند
بگذار مدعیان
در کاخ های ریاست جمهوری
شبح تو را به حراج بگذارند
کیسه های یوروی نقد کمایی کنند
رویشان سیاه،
اما تو ایستاده باش
گاهی کمان ابرویت را
در تالار آن کمیسیون کذایی چنگ کن
شاید که صندوق رای سپوژمی و معصومه و صابره
در کام حاجی قدرت و ملا راکتی گم نشود
بزرگترین فخر اینجا این است
که تو را داده اند و غیرت ستانده اند
صحرای تنهایی
بی قطره ای همدمی
بی کورسوی فانوس محبتی
آوخ! که زهر در کام زندگی کرد این رفتنت
چشمه بودی
باران
ذهن قحطی زده ام
بارور شد از لحظه ها ناب
چگونه راضی شدم به دوری؟
من ،دو حرف بی معنایم
بی آینۀ حضورت
شصتمین روز...
نه، شصتمین ماه
یا شاید هم شصتمین سال نبودنت
زمان
چه سنجش ناپذیر است بی تو
روی و موی می شوید
گربه گک، جفت خواه شده است
آن طرف
یک زاغ بی خیال
زیر آب افشان چمن دوش می گیرد
پشت این دوتصویر فوکوس شده در قاب،
سایۀ مبهم یکی دو باغبان
و جفتی دانشجوی بالغ نیز هست
صبح تابستان من
تصویر ساده ای دارد